گویا آغاز بزرگترین و باشکوهترین سرکشی هایم پایانی بر تمامی آنان بود. (۱۳.۰۹.۲۰۰۹)
Der Phönix
Es kommt ein Vogel geflogen aus Westen,l
Er fliegt gen Osten,l
Nach der östlichen Gartenheimat,l
Wo Spezereien duften und wachsen,l
Und Palmen rauschen und Brunnen kühlen -
Und fliegend singt der Wundervogel:l
»Sie liebt ihn! sie liebt ihn!l
Sie trägt sein Bildnis im kleinen Herzen,l
Und trägt es süß und heimlich verborgen,l
Und weiß es selbst nicht!l
Aber im Traume steht er vor ihr,l
Sie bittet und weint und küßt seine Hände,l
Und ruft seinen Namen,l
Und rufend erwacht sie und liegt erschrocken,l
Und reibt sich verwundert die schönen Augen -l
Sie liebt ihn! sie liebt ihn!«l
*
An den Mastbaum gelehnt, auf dem hohen Verdeck, l
Stand ich und hört ich des Vogels Gesang.l
Wie schwarzgrüne Rosse mit silbernen Mähnen,l
Sprangen die weißgekräuselten Wellen;l
Wie Schwänenzüge schifften vorüber,l
Mit schimmernden Segeln, die Helgolander,l
Die kecken Nomaden der Nordsee;l
Über mir, in dem ewigen Blau,l
Flatterte weißes Gewölk
Und prangte die ewige Sonne,l
Die Rose des Himmels, die feuerblühende,l
Die freudvoll im Meer sich bespiegelte; -l
Und Himmel und Meer und mein eigenes Herz
Ertönten im Nachhall:l
Sie liebt ihn! sie liebt ihn!l
Von: Heinrich Heine (1797-1856)i
ققنوس
پرنده ای پرواز کنان از غرب می آید،
بسوی شرق پرواز می کند،
سوی باغی در سرزمین شرقی اش
جایی که بوی عطر انواع خوراکیها به مشام می رسد،
و صدای خش خش نخلها و چشمه های خنک به گوش،
پرندهء اعجاب انگیز حین پرواز آواز سر می دهد:
"آن دختر او را دوست می دارد! دوستش می دارد!
تصویر چهرهء آن پسر را در قلبی کوچک می گذارد،
آن را همواره مخفی به همراه دارد،
و خود نمی داند!
اما در رؤیا آن پسر مقابل او ایستاده است،
دختر خواهش و تمنا می کند، می گرید، دستانش را می بوسد،
و نامش را صدا می کند،
فریاد کنان از جا بر می خیزد، با وحشت می نشیند،
و با شگفتی چشمان زیبایش را می مالد.
آن دختر او را دوست دارد، او را دوست دارد."
*
با تکیه بر درختی بلند و بر فراز سقفی
ایستاده ام و به آواز پرنده گوش می دهم.
چگونه اسبان سبز و سیاه با یالهایی نقره ای،
از فراز موجهای سپید می پرند؛
چگونه کشتی های غو مانند بر فرازشان حرکت می کنند،
با بادبانهایی سو سو کنان، مردمان جزیرهء هلگولاند،
همراهشان نمادهای دریای شمال است؛
روی من، دررنگ آبی بی انتها،
ابرهای سپید در هم می غلتند،
و خورشید ابدی می تابد،
گل سرخ آسمان، شکوفهء آتش افزا
که خود را با شادی و شوق تمام در دریا نمایان می کند.
آسمان و دریا و یگانه قلبم
در انعکاس صدا به ناگه فریاد بر می آورند:
آن دختر او را دوست می دارد! او را دوست می دارد!
مترجم: کامران مهاجر (بیست و نهم آگوست دو هزار و نه میلادی، پتسدام، براندنبورگ)
سیزدهم شهریور ۸۸:
Meine Liebe, diesmal weine ich nicht mehr. Diesmal ist alles anders. Der Schmerz ist da, wie immer, aber ich kann ihn kontrollieren. Du lügst...! Ich kann es nicht mehr ertragen. Ich schreie diesmal nicht mehr. Diesmal bin ich ganz ruhig. Der Abschied ist ganz klar da. Du kannst mich nie mehr haben, nie. Leb wohl! i
