تبليغاتX
روشنگری و خردورزی - به برشت، Deinet Wegen

نه نازنینم، هرگز مقصود رنجاندن ات نبود، در لذتی سرشار از درد غوطه ور بودم. لذت از وجود زیبای تو و دردمند از عدم توانایی در بیان خویش. (۲۵ اوت ۲۰۰۹)

برشت عزیز سلام

وقتی بسیار درمانده می شوم طرز فکر تو آرامشی هرچند کوتاه برایم تولید می کند که به گونه ای امید ختم می شود. زجر کشیدن را آسان تر می کند. البته که می دانم در این اوضاع و شرایط  گفتن از "درد" شرم آور است؛ درد من کجا و درد آنان کجا. خیال می کردم می دانم تو چه منظوری از "فرایند" داری، چه می گویی زمانی که از "هدف" می گویی.

می بینی برشت؟ می بینی چگونه فریادهای تو خاموش می شوند؟ می بینی چگونه ارزشهای بر شمردهء تو نادیده گرفته می شوند؟ ای کاش می توانستم رو به رویت بنشینم و به چهره ات خیره شوم و بگویم: "اشتباه می کنی، اشتباه می کنی برشت، آیندگان از تو به نیکی یاد می کنند. آنان می دانند که تو دغدغه ای انسانی داشتی، با همهء نواقص و کمبودهایش. آنان می دانند که تو فریادت را زدی و رفتی. آنان می دانند که تو خود را نه همراه دسته و گروه خاصی بلکه همراه همگان می دانستی. آنجایی که از انحلال ملت سخن می گفتی تا شاید اعتماد متقابل دولت و ملت تامین شود، خنده ای بر لبانت نبود."

دردت را اگر می فهمیدم، حال لمس می کنم. آمدم کنارت برشت عزیز. می دانی برشت، تو در قصه ها نیستی، تو بودی و هم اکنون نیز هستی. فرقت با قدیسان در این است که آنان چون مومی در دستان هر کس و نا کسی شکل می گیرند؛ خدای قدیسان را ببین! برایشان چگونه می رقصد! خدای را می گویم، همانی که می پرستندش، می بینی چگونه می رقصد؟ گوشی ندارد برای شنیدن، چشمانی ندارد برای دیدن. برده است. به او قسم می خورند. بر او خط می کشند. به او تعظیم می کنند. با نامش می رقصند. بزرگش می کنند و سپس با تبر تکه تکه.

برشت عزیز تو قدیس نیستی. تو کامل نیستی، از برای همین تو را دوست می دارم. عاشق "نقص" ام. می دانم که زندگی خصوصیِ ویژه ای داشته ای. تو قرص و مخدر و آرامبخش نیستی. تو نیز "هیچ" هستی. از همین روی است که دوست دارم "هیچ" باشم. می دانم، خوب می دانم که دروغ می گویم، تو نیز دروغ می گفتی، نمی گفتی؟!

آنگاه که تو فاحشه ای را برای عبرت خدایان برگزیدی و نشان دادی که چگونه می توان به سادگی "خوب" بود هنوز وجودم اینگونه که هم اکنون است، نبود. وقتی که سالها گذشت و تو دیگر وجودی جز در حافظهء بشریت نداشتی، خواندمش و لذت بردم. اما حال درد می کشم. از نادانی آن خدایان. و نیز از زیاد "خوب" بودن آن فاحشه. آن زمان که "جنگ" را عریان ساختی تا کثافتش را در هر شکل و حالتی همگان ببینند، هنوز مادر و پدرم نیز نبودند. خواندمت و لذت بردم. اما حال چِندشم می شود. از بوی تعفنی که همه جا را پر کرده است. گویا بیشتر دانستن قوهء ادراک و لمس کثافات را به کار می اندازد.

چشمانم رنگهایی را می بینند که پیش از این ندیده بودند. برشت تو نیز دیده بودی، دیده بودی درختانی را که بر آنها خون پاشیده اند. اما چرا نگفتی؟ دست کم می گفتی و آماده ام می کردی. تنها چشمم را گشودی و به حال خودم وا داشتی ام. چرا برشت؟ نگفته بودی ترکیب برگ درخت با خون تا این اندازه وحشتناک است.  تا این اندازه بغض آلود. این چه رنگی است؟ هیچگاه در کودکی یادم نداده بودند. در بزرگسالی نیز به همچنین. تو نیز. البته که تو همه چیز دان نیستی و از برای همین دوستت می دارم. تو نیز چون منی؛ قدیس نیستی. با تو نمی توان بازی کرد، نمی توان بر تو قسم خورد، از برای همین عزیز هستی.

برشت عزیز، باید از تو بسیار بیاموزم. آموخته ام تا کنون که خدایی نسازم. آموخته ام که می بایست همواره باورمند باشم. می بایست چگونگی آموختن را نیز بیاموزم. آموخته ام که آموختن را پایانی نیست. مطلقی نیست، حدی نیست، انتهایی وجود ندارد. البته ایده آلگرایی تو را نمی پذیرم. نمی دانم سالهای پایانی عمرت چه در سرت بوده، ای کاش می دانستم، شاید آن زمان تو نیز دیگر نبودی.

تو خوب می دانی برشت، از لبخندت مشخص است: آنکه همواره همگان را فریب می دهد ممکن است باری اشتباه کند. تو خوب می دانی، می دانم. تو زندگی کردی، من نیز می کنم. تو را تا این حد می شناسم که تا آخرین لحظه زندگی کردی. من نیز خواهم کرد. امیدوارم. امیدی که با واقعیتگرایی خاص خودم آمیخته است.

گمان می کنم تو نیز خود را بارها گول زده باشی، نمی دانم، ولی اعتراف می کنم که من بارها چنین کرده ام. اما خیلی بد نبودی، من نیز نیستم. می دانم که می بایست مواظبت کنم نشوم چرا که کافیست بجای نگاه از این سو از آن سو نگاه کنم. به سادگی "خیلی بد" می شوم. راهش را می دانم، اینکه چگونه "خیلی بد" نشوم. باید پذیرا باشم، حتی اگر در آغاز اینگونه نشان ندهم. یاد گرفته ام که از هر چیزی بیاموزم و آن را به گونه ای در حد توانم ارائه دهم. دیگر نمی توانم برشت عزیز...بگذار با زبان خودت سخن بگویم...

Weißt du lieber Brecht, es geht mir jetzt ein bisschen besser; am Anfang hatte ich so eine schreckliche Kummer, unbeschreiblich. Nun fühle ich mich besser, ruhiger. Der Schmerz ist groß, du kennst ihn doch. Der schwindet nicht so einfach wie ich dachte. Der ist überall da; naja, damit kann man leben, aber was für ein Leben ist es?!   i 

Die Situation ist heutzutage eine Katastrophe, ich weiß, dass du auch solche und noch schlechtere Situationen erleben hast. … Zu diesem Zeitpunkt wurde ich unterbrochen, von einem Mitbewohner hier, im Haus drei, J.J.i

 Du, Brecht, heute ist der nächste Tag und ich möchte nicht aufhören. Ich möchte schreiben, schreien und alles ans Licht bringen. An das Licht, das ich als Licht erkenne und woran ich wirklich glaube, obwohl ich an keine bestimmte Sache glaube, da ich der Meinung bin, dass es so vernünftig ist, wenn man immer an alles Zweifel hat. Der vernünftige Mensch denkt immer, denkt und denkt und glaubt nicht alles einfach; der hat nur einen richtigen Glauben, den Glauben an die Vernunft. Es gibt zahlreiche Fragen in meinem Kopf, Fragen zu dieser schlimmen Situation im Iran, Fragen zu meiner heutigen Lage. Fragen zu meinen Gefühlen und…! Ich erwarte doch keine Antwort jedoch einige Hinweise, mit denen ich meine verloren gegangene Kraft wieder sammeln kann. Ich brauche Zeit, wieder über alles nachzudenken, bevor ich große Entscheidungen in meinem Leben treffe.i

Lieber Brecht, ich weißt nicht, ob du solche Phasen in deinem Leben ebenfalls erleben hast, ich weiß jedoch, dass du sehr harte Zeiten in deinem Leben verleben hast. Ich bin gerade sehr unsicher. Diese Unsicherheit betrifft nicht nur die verdammte und unklare Zukunft Irans sondern meine Gefühle auch. Was für eine Bedeutung hat die Liebe? Bin ich verliebt oder ist es nur ein Wahn? Weiß ich überhaupt den Sinn der Liebe? Muss man die Liebe definieren, um verliebt werden zu können. Ich glaube, dass ich irgendeine Angst habe, so ein furchtbares Gefühl der Liebe gegenüber. Oder vielleicht demgegenüber, meine Gefühle für „sie“ zu äußern.i

Eines weiß ich aber gut, so gut, dass ich es laut schreien will: „Durch die Liebe bin ich ein besserer Mensch. Durch die Liebe wird es wertvoll zu versuchen, an das Gute zu denken, egal was das eigentlich bedeutet. Durch die Liebe darf man realistisch Idealist sein. Durch die Liebe ist das Lachen richtig Lachen, ist das Leben richtig Leben und ist die Schönheit richtig zu genießen. Durch die Liebe bin ich bestimmt ein besserer Mensch.“i

Ich liebe Dich!               i

Kamran Mohajer, den 6. August 2009, Potsdam

Ich habe starke Schwächen für Dich!i

نوشته شده توسط کامران مهاجر در جمعه 16 مرداد1388 ساعت 2:38 | لینک ثابت |
 
business articles
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar
>