روشنگری و خردورزی
روشنگری خروج انسان از خامی خود خواسته ی خویش است. (کانت)
کامران مهاجر، نیمروز بیست و هفتم اسفند یک هزار و سیصد و نود، تهران. دو روز
مانده است تا ازدواج کنم. مسیری دیگر را آغاز می کنم که پایانی ندارد و
نیز بازگشتی. مگر تا حال مسیری پا گذاشته ام که بازگشتی داشته باشد؟ موسیقی
دلنشینی را گوش می کنم. آهنگهایی با خوانندگانی گونه گون. زبانشان آلمانی،
فارسی و انگلیسی است. گذشته ام به یادم می آید. از برخی لحظات آن لذت می
برم. برای شادی ترس دارم. گویی شادی آن اندازه زیاد است که هنوز باورم نمی شود. دوست دارم همهء دخترانی که روزی با من ارتباط داشته اند چنین احساسی را در زندگی شان تجربه کنند، هرچند کوتاه. دوست دارم سحر و من تنها کسانی نباشیم که طعم عشق را می چشند. این
ساعات آرام می گذرند. هم دوست دارم آهسته بگذرند تا تک تک آن را مزه مزه
کنم و هم دوست دارم که هرچه سریع تر بکذرند تا به سحرم، همسرم نگاه کنم. ... و به او بگویم دوستت دارم همسرم، تنها عشقِ خوبِ من، سحر. کامران مهاجر، بیست و چهارم اسفند هزار و سیصد و نود. چهارشنبه، تهران.
همیشه ماه اسفند برایم زیبا بوده است. این اسفند گویی زیباترین است. امروز نهم اسفند بود، یکی از دلنشین ترین روزهای زندگی ام. سحر نازنینم، تو آن را زیبا کردی. سحرم، پیش از آشنایی با تو نیز خوشبخت بودم، دست کم امید آن را همواره در ذهن می پروراندم. هم اکنون به گونه ای خوشبخت هستم که هرگز در اندیشه هایم نیز راهی بدان نبود. شگفت انگیز است. بیش از لذت از احساسم در شگفتم از عشقی که به تو دارم! اندیشه ام نیز عاشق توست...! سحر، عاشقتم. کامران مهاجر، نهم اسفند یکهزار و سیصد و نود. تهران. چند دقیقه پیش از آغاز صحبتهای شبانه ام با تو. گام گذاشتن در برگی تازه. پایانی بر آنچه پایانش دور نیست. آرامش به گونه ای تازه، درد نیز، لذت نیز! خوش بین هستم. کامران مهاجر، بامداد سوم اسفند هزار و سیصد و نود. تهران. امید، نگرانی، ترس، شادی، لذت، تردید، درد. عشق ... ... ... و چه سرشار است این "و"! کامران مهاجر، یکشنبه شب، چهارم دی ماه یک هزار و سیصد و نود. تهرانِ نا سرد و نا پاک. و نیز به یاد روز و شبِ بی نظیری که تابستان امسال با امین گذراندم. ياد آن زمان كه بي دل و آرام مي شدم مست از تو فارغ از مي و از جام مي شدم
اسم تو بر زبانم و از خشم روزگار اندرز مي گرفتم و در كام مي شدم
دور از نگاه عاقبت انديش چشم خويش با ياد تو بي آخر و فرجام مي شدم
طبعم اسير واژه و نامي نمي گرفت حسي كه در كنار تو بي نام مي شدم
در راه ديدن تو چو مستان به افت و خيز سيلي خور مشوش هر گام مي شدم
روز از سرم حلاوت مستيت مي پراند شب باز در خيال لبت خام مي شدم
تا روز ديگر آيد و پيغام ديگري منت كش صبوري ايام مي شدم
آري نبودن تو هم عادت شود ولي اي دوست با صداي تو آرام مي شدم شاعر: امین قدوسیان اینها گفتگوهایی بودند دیشب بین بهاره، دوست نسبتاً قدیمی ام، و من: bahar a (28.10.2011 18:43:56): salam azizam bahar a (28.10.2011 18:44:03): sorry, dass ich mich erst jetzt melde bahar a (28.10.2011 18:44:14): age beduni cheghadr kare goethe sakhte bahar a (28.10.2011 18:44:22): pedaremuno daravordan bahar a (28.10.2011 18:44:28): kheyli delam mikhad bebinamet bahar a (28.10.2011 18:44:33): doosteto bebinam bahar a (28.10.2011 18:44:38): beshinim harf bezanim bahar a (28.10.2011 18:44:46): zemnan bahar a (28.10.2011 18:44:53): kheyli behet eftekhar mikonam kamran kk2001ms (28.10.2011 18:59:57): Salam Bahare jan kk2001ms (28.10.2011 19:00:19): midunam chi migi, manam Kaaram Sakhte va Tamarkoz mikhad... kk2001ms (28.10.2011 19:00:42): manam kheili Doost daram bebinim hamo Bahare jan kk2001ms (28.10.2011 19:01:05): dar Sakht tarin Dorane Zendegim hastam... kk2001ms (28.10.2011 19:02:12): Dige che Eftekhaari mikoni Dokhtar kk2001ms (28.10.2011 19:02:25): daram kheili Ma'mooli Zendegi mikonam kk2001ms (28.10.2011 19:02:53): Harf ziaade... kk2001ms (28.10.2011 19:03:06): Salaamat bashi..fe'lan...tschüs kk2001ms (28.10.2011 20:56:39): Salam Bahare jan و اینکه دیگر تنها لذت نمی برم نیز ویژه بود. همراهی سحرم، دلبندم مسیر تازه ای در زندگی ام نمایان کرده است. مسیری پر از شور و شادی. گل همیشه بهارم، سحرم دوستت دارم. نیمروزِ یکشنبه، سوم مهر یک هزار و سیصد و نود. تهران.
با نازنین ترین، زیباترین، مهربانتربن و خوبترین زن دنیا، با سحرم ازدواج رسمی کردم.
احساس عاشقانه ای که در این مدت نسبت به سحر داشتم منحصر به فرد بود. یکتاترین احساسی بود که تا حال نسبت به کسی داشته ام. سحر دوست داشتنی ترین فردی است که در زندگی ام دیده ام. عشقِ نابی که در طول این زمان رشد کرد و در چند هفتهء اخیر به بالندگی ویژه ای رسید، باشکوه است. دویست و شصت و یکمین روز آشنایی ام با سحر، از تاریخ نهم تیرماه نود تا بیست و ششم اسفند نود، روزی بود به یادماندنی.
هیچگاه تا این اندازه شوق و اشتیاق نداشته ام. هیچگاه تا این اندازه کسی را دوست نداشته ام و به کسی عشق نورزیده ام، هیچگاه تا این اندازه احساس خوشختی نکرده ام و همهء اینها از برای وجود انسان بی همتایی است که امروز شنبه، بیست و هفتم اسفند ماه نود نخستین روز زندگی ام را با او آغازی دوباره داشتم.
... و چه لذتی دارد هم آغوشی با تو سحرم...، نوازشهای تو، نوازش کردن ات، بوسیدنت ... و صبح بیدار شدن و دیدن چهرهء بی اندازه زیبایت...!
خوشبخت ترین مرد دنیا هستم.
عاشقتم سحر
ادامه مطلب
| Design By : Night Melody |


