تبليغاتX
روشنگری و خردورزی

Leben und Tod 

stehe am See,i

genieße die Stille,i

Sonne und Wolken

zaubern Schattentupfer aufs  Wasser,i

atme den Duft wilder Heckenrosen

 

zwinge mich zur Gelassenheit,i

will das Leben heute nicht so ernst nehmen,i

schaue den Vögeln beim Fliegen zu,i

ein einsames Flugzeug

zeichnet Kondensstreifen in den Sommerhimmel

 

die Musik im Radio wird unterbrochen,i

die Meldung vom Absturz eines Flugzeuges

mit 189 Toten

reißt mich aus meinem Sonntagsidyll,i

das Schicksal hat über Leben und Tod entschieden

 

stehe am See,i

zwinge mich zur Gelassenheit,i

Seifenblasen aus kindlichem Spiel

fliegen zum Himmel, glitzern in den Farben des Regenbogens,i

werde ab jetzt jeden Augenblick meines Lebens ernst nehmen

 Aus der Kategorie „Nachdenkliches“ (Gedichte), von: Martina Wiemers

 

زندگی و مرگ

کنار دریاچه می ایستم،

لذت می برم از سکوت،

از آفتاب و ابر،

افسون ... سایه بر آب،

نفس می کشم بوی وحشی پرچینهای رزها را

 

 مجبور به آرامش و متانتم،

زندگی را نمی خواهم امروز چندان جدی بگیرم،

می نگرم پرندگان را هنگام پرواز،

هواپیمایی تنها

نوار دود خود را در آسمان تابستان نشان می دهد.

 

موسیقی رادیو متوقف می شود،

گزارشی از سقوط هواپیمایی

با 189 مسافر

بیرون می کشد مرا از زندگی بی دغدغه ام،

سرنوشت بین زندگی و مرگ انتخاب کرده است.

 

می ایستم کنار دریاچه،

مجبورم به حفظ آرامشم،

حبابهای صابونِ بازی بچگانه

به سوی آسمان می روند، در رنگهای رنگین کمان تلالو پیدا می کنند و چشمک می زنند،

از این پس هر لحظهء زندگی ام را جدی می گیرم.

 

از مجموعهء اشعار "قابل تفکر"، شاعر: مارتینا  ویمرز

مترجم: کامران مهاجر (22 نوامبر 2009 میلادی، پتسدام)

روز بیستم نوامبر دو هزار و نه میلادی، جمعه، روزی بیاد ماندنی در یکی از تئاترهای برلین، خیابان فریدریش، همراه دوستم بسیار نازنینم. "Mutter Courage und ihre Kinder"

نوشته شده توسط کامران مهاجر در دوشنبه 2 آذر1388 ساعت 0:39 | لینک ثابت |

Eines Tages 

Eines Tages werde ich mich freuen.i
Eines Tages werd' ich jubeln und schrei'n.i
Denn eines Tages wird wie in meinen Träumen,i
weder Tod noch Trauer mehr sein.i

Doch bis dann, leid ich unter Qualen.i
Bis dann, verzehr ich mich nach dir.i
Bis dann, werd ich keinen Frieden haben,i
denn einsam bin ich hier.i

Von: Cassandra Steen

 

 روزی روزگاری

روزی روزگاری خوشحال خواهم شد. 

روزی روزگاری شادی خواهم کرد و فریاد بر خواهم آورد.

چرا که آن روز همچون رؤیاهایم،  

نه مرگی وجود دارد و نه اندوه و سوگی.

اما تا آن هنگام درد می کشم. 

تا آن هنگام با کششی عمیق مجذوبت خواهم بود،

عاری از هرگونه صلح و آرامش درونی، 

چرا که اینجا در خلوت خویش تنها مانده ام.

مترجم: کامران مهاجر (بیست آبان هزار و سیصد و هشتاد و هشت خورشیدی)، پتسدام، آلمان.

این شعر ماهیتی دوگانه دارد. امید به شادی و لذت در آن آغازگر شعر است و سپس واقعیت کنونی را نیز عریان می کند. از تحقق رؤیاهای شیرین صحبت می کند و از درد و رنج کنونی. از طغیان درون ذهن که صلحی در آن نیست؛ سرشار است از خروش و شور در اوج تنهایی.

این شعر، متن آهنگ وبلاگم است.

(دقت نکرده بودم که این ۱۰۰ امین مطلب وبلاگم است.)

نوشته شده توسط کامران مهاجر در چهارشنبه 20 آبان1388 ساعت 1:25 | لینک ثابت |
نازنینم، وداع با تو شیرین ترین وداع زندگی ام بود. چرا که در آن اوج عشق را دریافتم. احساس زیبایی را که به تو داشتم، چشیدم و لذت بردم. بدرود ناز من، زیبای من.

دردهایم التیام می یابند، آن هنگام که تو با لبخندی چون لبخند سایه از من دور می شوی. زخم هایم بی اثر می گردند، آن زمان که تو آنچنان آرام و مهربانانه روی بر می گردانی که گویی پشت و روی تو همه در وجودم جاری است. گویی تو در من، من در تو یکی می شود.

بدرود زیبای من، بدرود، هیچ نگو! برو، خودت پشت و پناهت و تلاش و پشتکارت. سپاسگزارم که عشق مرا ارج نهادی و به زیباترین شکل حرمت.

خود را بشناس! آنگاه آنچنان عاشق می شوی که تو نیز روزی می رقصی. با خود، با خویشتن خویش. آن هنگام آرزویت فرزندی است که وجودی از تو را داراست.

بدرود.

۸.۸.۱۳۸۸: روزی بیادماندنی در تئاتر برلین، خیابان فریدریش. آرزویی که سرانجام برآورده شد. (۳۰ اکتبر ۲۰۰۹ میلادی)

نوشته شده توسط کامران مهاجر در دوشنبه 27 مهر1388 ساعت 23:40 | لینک ثابت

هوای سرد، آسمان سراسر خورشید، بوی مرطوب علف، لذت تا فراموشی. (پنجم اکتبر، سیزدهم مهر، پتسدام)

ترجمهء جملاتی از کنفوسیوس، هاینریش هاینه و دیگران:

 

Fordere viel von dir selbst und erwarte wenig von den anderen. So wird dir Ärger erspart bleiben.i

از خود بسیار بخواه و از دیگران کمتر انتظار داشته باش. اینگونه کمتر خود را ناراحت می کنی.

Es ist besser, ein einziges kleines Licht anzuzünden, als die Dunkelheit zu verfluchen.i

روشن کردن چراغی هرچند کوچک بهتر از این است که تاریکی را نفرین کنیم.

Ist man in kleinen Dingen nicht geduldig, bringt man die großen Vorhaben zum Scheitern.i

اگر در انجام کارهای جزئی صبور نباشیم در کارهای بزرگ با شکست روبرو خواهیم شد.

Lernen, ohne zu denken, ist eitel; denken, ohne zu lernen, ist gefährlich.i

آموختن بدون اندیشیدن بیهوده است؛ اندیشیدن بدون آموختن خطرناک.

Der Weg ist das Ziel.i

راه همان هدف است.

(گمان می کنم برشت از کنفوسیوس یاد گرفته است. همانگونه که "فن فاصله گذاری" را در تئاترش از چینی ها آموخته بود.)

Von Natur aus sind die Menschen fast gleich; erst die Gewohnheiten entfernen sie voneinander.i

از نظر طبیعی همهء انسانها تقریباً مانند هم اند؛ عادتها هستند که آنان را از یکدیگر متمایز می کنند.

(برایم جالب است که کنفوسیوس هزاران سال پیش به چه چیزهایی می اندیشیده است. شاهکار است. همان بحث جهان شمولی امروزی همراه با ارتباطات و دگرگونیهایی که در جامعه روی می دهد. بحث تفکر کلیشه ای. بحث تربیت. فرهنگ. با همهء این بحث ها در ارتباط است.)

Wenn über das Grundsätzliche keine Einigkeit besteht, ist es sinnlos, miteinander Pläne zu machen.i

اگر در مورد اساس و پایه اتفاق نظری نباشد بیهوده است که با یکدیگر نقشه ای پی ریزی کنیم.

Zu wissen, was man weiß, und zu wissen, was man tut, das ist Wissen.i

دانستن آنچه که فرد می داند و دانستن آنچه که او انجام می دهد، معرفت است.

(در ذهنم خیلی دنبال واژهء "معرفت" گشتم. زبان عربی به راستی غنی است و زبان ما را نیز غنی کرده است.)

Der Anführer eines großen Heeres kann besiegt werden. Aber den festen Entschluss eines einzigen kannst du nicht wankend machen.i

رهبر ارتشی بزرگ را می توان شکست داد. اما در تصمیم راسخ یک فرد هرگز نمی توان تردید ایجاد کرد.

Ärgert dich dein Auge, so reiß es aus, ärgert dich deine Hand, so hau sie ab, ärgert dich deine Zunge, so schneide sie ab, und ärgert dich deine Vernunft, so werde katholisch.i

Heinrich Heine.i

چشمانت خشمگینت کرد درشان بیاور، دستانت خشمگینت کرد آن را ببر، زبانت به ستوهت آورد، آن را در بیار و چنانچه خردت آزارت داد کاتولیک بشو!

(یعنی اگر نمی خواهی فکر کنی برو سراغ مذهب! توجه کنید که این عمل در کنار کدامین اعمال دیگر قرار گرفته است.)

Sex ohne Liebe ist besser als gar kein Sex. Hugh Hefner, 09.04.1926 

Herausgeber des Playboy

سکس بدون عشق بهتر از(هرگز) نداشتن سکس است.

(تا بحال بدون عشق سکس نداشته ام...یا مطمئن نیستم...! به هر روی گرایشی دارم به این سخن از هوگ هِفنر که مجلات "پلی بی" منتشر می کرده است، سالها پیش دههء سوم قرن بیستم!)

ترجمه و توضیحات: کامران مهاجر (اول اکتبر ۲۰۰۹ میلادی)

نوشته شده توسط کامران مهاجر در جمعه 10 مهر1388 ساعت 20:59 | لینک ثابت |

Rosenstolz - Ich hab genauso Angst wie du

Ich verstecke Dich
Vor Deinem schlimmsten Traum
Und wärme Dich
Wenn Du an Dir erfrierst
Ich küsse Dich
Wenn Dich keiner küssen mag
Und liebe Dich
Wenn Du Dich wieder verlierst

Ich hab genauso Angst wie Du
Meine Flügel sind aus Blei
Und bist Du verrückt
Bin ich`s um so mehr
Vom Fliegen sind wir noch ganz schwer

Ich denk mir für Dich
Einen Himmel aus
Und glaub für Dich
Wenn Du selber nicht glaubst
Ich denk für Dich
Die Sonne neu
Und klau sie Dir
Wenn Du Feuer brauchst

Ich hab genauso Angst wie Du
Meine Flügel sind aus Blei
Und bist Du verrückt
Bin ich`s um so mehr
Vom Fliegen sind wir noch ganz schwer

Ich hatte schon immer
Schwierigkeiten mit dem Leben
Und hatte schon immer
Schwierigkeiten, das auch zuzugeben
Ich wollte schon immer
Schneller laufen
Höher fliegen
Und wollte schon immer
Höher hinaus
Und bin doch drunter geblieben

Ich hab genauso Angst wie Du
Meine Flügel sind aus Blei
Und bist Du verrückt
Bin ich`s um so mehr
Vom Fliegen sind wir noch ganz schwer

Ich hab genauso Angst wie Du

ترجمهء بخشی از متن آواز "من نیز چون تو می ترسم." از "روزِن اِشتولتس" خوانندهء زن معروف آلمانی:

پنهانت می کنم

از مخوف ترین رؤیایت

و گرمایت می بخشم

آنگاه که تمامی وجودت سرد است.

می بوسمت

وقتی هیچکس نخواهد تو را ببوسد

و دوستت می دارم

آن هنگام که خود را گم کرده ای.

 

من نیز مانند تو می ترسم

بالهایم از سرب اند

و اگر تو دیوانه ای

من از تو دیوانه ترم.

.

.

.

برایت آسمانی به تصویر می کشم

و ارمغانت می آورم باور را

آنگاه که بی باوری.

آفتابی نو برایت می اندیشم

و می دزدم آن را از برایت

آن هنگام که آتش نیاز توست.

.

.

.

هماره مشکل داشته ام با زندگی

و نیز از برای اقرار به آن.

همواره دوست داشته ام تندتر بدوم

بالاتر پرواز کنم

و همیشه خواسته ام

اوج گیرم، بالاتر روم

اما باز در همان پایین مانده ام.

.

.

.

من نیز چون تو سرشارم از ترس...

.

مترجم: کامران مهاجر

نوشته شده توسط کامران مهاجر در چهارشنبه 1 مهر1388 ساعت 16:32 | لینک ثابت |

                                   دروغ

                                   دروغ

دروغ                            دروغ

دروغ                            دروغ           دروغ         دروغ         دروغ      دروغ                                     دروغ

دروغ                            دروغ           دروغ         دروغ         دروغ      دروغ            دروغ      دروغ        دروغ

دروغ دروغ دروغ            دروغ            دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ

 

می گویم.

چهاردهم سپتامبر دو هزار و نه میلادی

۱۶ سپتامبر: آفتاب نیمه گرم پاییزی، سرمای وجودم --- بادهای خنک، یادآور پاییز، گرمای درونم --- "امید"، هنوز زنده ام.

۱۷ سپتامبر: آسمان آنقدر آبی است که می توان در پس آن خود را دید. امروز خورشید بسیار دلنشین بود. همه چیز آرام...! یاد هوای دلربای ... افتادم.

۲۲ سپتامبر(کتابخانهء پتسدام): آفتاب داغ پاییزی تمامی ندارد! یک عمر نفس کشیدم. ای کاش پیشم بودی تا زیر آفتاب به صورت پر از شرم و شیطانت نگاه می کردم. آن همگام به هم چه می گفتیم؟ 

نوشته شده توسط کامران مهاجر در دوشنبه 23 شهریور1388 ساعت 19:46 | لینک ثابت |

گویا آغاز بزرگترین و باشکوهترین سرکشی هایم پایانی بر تمامی آنان بود. (۱۳.۰۹.۲۰۰۹)

Der Phönix

Es kommt ein Vogel geflogen aus Westen,l

Er fliegt gen Osten,l

Nach der östlichen Gartenheimat,l

Wo Spezereien duften und wachsen,l

Und Palmen rauschen und Brunnen kühlen -

Und fliegend singt der Wundervogel:l

»Sie liebt ihn! sie liebt ihn!l

Sie trägt sein Bildnis im kleinen Herzen,l

Und trägt es süß und heimlich verborgen,l

Und weiß es selbst nicht!l

Aber im Traume steht er vor ihr,l

Sie bittet und weint und küßt seine Hände,l

Und ruft seinen Namen,l

Und rufend erwacht sie und liegt erschrocken,l

Und reibt sich verwundert die schönen Augen -l

Sie liebt ihn! sie liebt ihn!«l

*

 An den Mastbaum gelehnt, auf dem hohen Verdeck, l

Stand ich und hört ich des Vogels Gesang.l

Wie schwarzgrüne Rosse mit silbernen Mähnen,l

Sprangen die weißgekräuselten Wellen;l

Wie Schwänenzüge schifften vorüber,l

Mit schimmernden Segeln, die Helgolander,l

Die kecken Nomaden der Nordsee;l

Über mir, in dem ewigen Blau,l

Flatterte weißes Gewölk

Und prangte die ewige Sonne,l

Die Rose des Himmels, die feuerblühende,l

Die freudvoll im Meer sich bespiegelte; -l

Und Himmel und Meer und mein eigenes Herz

Ertönten im Nachhall:l

Sie liebt ihn! sie liebt ihn!l 

Von: Heinrich Heine (1797-1856)i

 

ققنوس

 

پرنده ای پرواز کنان از غرب می آید،

بسوی شرق پرواز می کند،

سوی باغی در سرزمین شرقی اش

جایی که بوی عطر انواع خوراکیها به مشام می رسد،

و صدای خش خش نخلها و چشمه های خنک به گوش،

پرندهء اعجاب انگیز حین پرواز آواز سر می دهد:

"آن دختر او را دوست می دارد! دوستش می دارد!

تصویر چهرهء آن پسر را در قلبی کوچک می گذارد،

آن را همواره مخفی به همراه دارد،

و خود نمی داند!

اما در رؤیا آن پسر مقابل او ایستاده است،

دختر خواهش و تمنا می کند، می گرید، دستانش را می بوسد،

و نامش را صدا می کند،

فریاد کنان از جا بر می خیزد، با وحشت می نشیند،

و با شگفتی چشمان زیبایش را می مالد.

آن دختر او را دوست دارد، او را دوست دارد."

*

با تکیه بر درختی بلند و بر فراز سقفی

ایستاده ام و به آواز پرنده گوش می دهم.

چگونه اسبان سبز و سیاه با یالهایی نقره ای،

از فراز موجهای سپید می پرند؛

چگونه کشتی های غو مانند بر فرازشان حرکت می کنند،

با بادبانهایی سو سو کنان، مردمان جزیرهء هلگولاند،

همراهشان نمادهای دریای شمال است؛

روی من، دررنگ آبی بی انتها،

ابرهای سپید در هم می غلتند،

و خورشید ابدی می تابد،

گل سرخ آسمان، شکوفهء آتش افزا

که خود را با شادی و شوق تمام در دریا نمایان می کند.

آسمان و دریا و یگانه قلبم

در انعکاس صدا به ناگه فریاد بر می آورند:

آن دختر او را دوست می دارد! او را دوست می دارد!

مترجم: کامران مهاجر (بیست و نهم آگوست دو هزار و نه میلادی، پتسدام، براندنبورگ)

سیزدهم شهریور ۸۸:

Meine Liebe, diesmal weine ich nicht mehr. Diesmal ist alles anders. Der Schmerz ist da, wie immer, aber ich kann ihn kontrollieren. Du lügst...! Ich kann es nicht mehr ertragen. Ich schreie diesmal nicht mehr. Diesmal bin ich ganz ruhig. Der Abschied ist ganz klar da. Du kannst mich nie mehr haben, nie. Leb wohl!                                                    i

نوشته شده توسط کامران مهاجر در سه شنبه 10 شهریور1388 ساعت 0:35 | لینک ثابت |

نه نازنینم، هرگز مقصود رنجاندن ات نبود، در لذتی سرشار از درد غوطه ور بودم. لذت از وجود زیبای تو و دردمند از عدم توانایی در بیان خویش. (۲۵ اوت ۲۰۰۹)

برشت عزیز سلام

وقتی بسیار درمانده می شوم طرز فکر تو آرامشی هرچند کوتاه برایم تولید می کند که به گونه ای امید ختم می شود. زجر کشیدن را آسان تر می کند. البته که می دانم در این اوضاع و شرایط  گفتن از "درد" شرم آور است؛ درد من کجا و درد آنان کجا. خیال می کردم می دانم تو چه منظوری از "فرایند" داری، چه می گویی زمانی که از "هدف" می گویی.

می بینی برشت؟ می بینی چگونه فریادهای تو خاموش می شوند؟ می بینی چگونه ارزشهای بر شمردهء تو نادیده گرفته می شوند؟ ای کاش می توانستم رو به رویت بنشینم و به چهره ات خیره شوم و بگویم: "اشتباه می کنی، اشتباه می کنی برشت، آیندگان از تو به نیکی یاد می کنند. آنان می دانند که تو دغدغه ای انسانی داشتی، با همهء نواقص و کمبودهایش. آنان می دانند که تو فریادت را زدی و رفتی. آنان می دانند که تو خود را نه همراه دسته و گروه خاصی بلکه همراه همگان می دانستی. آنجایی که از انحلال ملت سخن می گفتی تا شاید اعتماد متقابل دولت و ملت تامین شود، خنده ای بر لبانت نبود."

دردت را اگر می فهمیدم، حال لمس می کنم. آمدم کنارت برشت عزیز. می دانی برشت، تو در قصه ها نیستی، تو بودی و هم اکنون نیز هستی. فرقت با قدیسان در این است که آنان چون مومی در دستان هر کس و نا کسی شکل می گیرند؛ خدای قدیسان را ببین! برایشان چگونه می رقصد! خدای را می گویم، همانی که می پرستندش، می بینی چگونه می رقصد؟ گوشی ندارد برای شنیدن، چشمانی ندارد برای دیدن. برده است. به او قسم می خورند. بر او خط می کشند. به او تعظیم می کنند. با نامش می رقصند. بزرگش می کنند و سپس با تبر تکه تکه.

برشت عزیز تو قدیس نیستی. تو کامل نیستی، از برای همین تو را دوست می دارم. عاشق "نقص" ام. می دانم که زندگی خصوصیِ ویژه ای داشته ای. تو قرص و مخدر و آرامبخش نیستی. تو نیز "هیچ" هستی. از همین روی است که دوست دارم "هیچ" باشم. می دانم، خوب می دانم که دروغ می گویم، تو نیز دروغ می گفتی، نمی گفتی؟!

آنگاه که تو فاحشه ای را برای عبرت خدایان برگزیدی و نشان دادی که چگونه می توان به سادگی "خوب" بود هنوز وجودم اینگونه که هم اکنون است، نبود. وقتی که سالها گذشت و تو دیگر وجودی جز در حافظهء بشریت نداشتی، خواندمش و لذت بردم. اما حال درد می کشم. از نادانی آن خدایان. و نیز از زیاد "خوب" بودن آن فاحشه. آن زمان که "جنگ" را عریان ساختی تا کثافتش را در هر شکل و حالتی همگان ببینند، هنوز مادر و پدرم نیز نبودند. خواندمت و لذت بردم. اما حال چِندشم می شود. از بوی تعفنی که همه جا را پر کرده است. گویا بیشتر دانستن قوهء ادراک و لمس کثافات را به کار می اندازد.

چشمانم رنگهایی را می بینند که پیش از این ندیده بودند. برشت تو نیز دیده بودی، دیده بودی درختانی را که بر آنها خون پاشیده اند. اما چرا نگفتی؟ دست کم می گفتی و آماده ام می کردی. تنها چشمم را گشودی و به حال خودم وا داشتی ام. چرا برشت؟ نگفته بودی ترکیب برگ درخت با خون تا این اندازه وحشتناک است.  تا این اندازه بغض آلود. این چه رنگی است؟ هیچگاه در کودکی یادم نداده بودند. در بزرگسالی نیز به همچنین. تو نیز. البته که تو همه چیز دان نیستی و از برای همین دوستت می دارم. تو نیز چون منی؛ قدیس نیستی. با تو نمی توان بازی کرد، نمی توان بر تو قسم خورد، از برای همین عزیز هستی.

برشت عزیز، باید از تو بسیار بیاموزم. آموخته ام تا کنون که خدایی نسازم. آموخته ام که می بایست همواره باورمند باشم. می بایست چگونگی آموختن را نیز بیاموزم. آموخته ام که آموختن را پایانی نیست. مطلقی نیست، حدی نیست، انتهایی وجود ندارد. البته ایده آلگرایی تو را نمی پذیرم. نمی دانم سالهای پایانی عمرت چه در سرت بوده، ای کاش می دانستم، شاید آن زمان تو نیز دیگر نبودی.

تو خوب می دانی برشت، از لبخندت مشخص است: آنکه همواره همگان را فریب می دهد ممکن است باری اشتباه کند. تو خوب می دانی، می دانم. تو زندگی کردی، من نیز می کنم. تو را تا این حد می شناسم که تا آخرین لحظه زندگی کردی. من نیز خواهم کرد. امیدوارم. امیدی که با واقعیتگرایی خاص خودم آمیخته است.

گمان می کنم تو نیز خود را بارها گول زده باشی، نمی دانم، ولی اعتراف می کنم که من بارها چنین کرده ام. اما خیلی بد نبودی، من نیز نیستم. می دانم که می بایست مواظبت کنم نشوم چرا که کافیست بجای نگاه از این سو از آن سو نگاه کنم. به سادگی "خیلی بد" می شوم. راهش را می دانم، اینکه چگونه "خیلی بد" نشوم. باید پذیرا باشم، حتی اگر در آغاز اینگونه نشان ندهم. یاد گرفته ام که از هر چیزی بیاموزم و آن را به گونه ای در حد توانم ارائه دهم. دیگر نمی توانم برشت عزیز...بگذار با زبان خودت سخن بگویم...

Weißt du lieber Brecht, es geht mir jetzt ein bisschen besser; am Anfang hatte ich so eine schreckliche Kummer, unbeschreiblich. Nun fühle ich mich besser, ruhiger. Der Schmerz ist groß, du kennst ihn doch. Der schwindet nicht so einfach wie ich dachte. Der ist überall da; naja, damit kann man leben, aber was für ein Leben ist es?!   i 

Die Situation ist heutzutage eine Katastrophe, ich weiß, dass du auch solche und noch schlechtere Situationen erleben hast. … Zu diesem Zeitpunkt wurde ich unterbrochen, von einem Mitbewohner hier, im Haus drei, J.J.i

 Du, Brecht, heute ist der nächste Tag und ich möchte nicht aufhören. Ich möchte schreiben, schreien und alles ans Licht bringen. An das Licht, das ich als Licht erkenne und woran ich wirklich glaube, obwohl ich an keine bestimmte Sache glaube, da ich der Meinung bin, dass es so vernünftig ist, wenn man immer an alles Zweifel hat. Der vernünftige Mensch denkt immer, denkt und denkt und glaubt nicht alles einfach; der hat nur einen richtigen Glauben, den Glauben an die Vernunft. Es gibt zahlreiche Fragen in meinem Kopf, Fragen zu dieser schlimmen Situation im Iran, Fragen zu meiner heutigen Lage. Fragen zu meinen Gefühlen und…! Ich erwarte doch keine Antwort jedoch einige Hinweise, mit denen ich meine verloren gegangene Kraft wieder sammeln kann. Ich brauche Zeit, wieder über alles nachzudenken, bevor ich große Entscheidungen in meinem Leben treffe.i

Lieber Brecht, ich weißt nicht, ob du solche Phasen in deinem Leben ebenfalls erleben hast, ich weiß jedoch, dass du sehr harte Zeiten in deinem Leben verleben hast. Ich bin gerade sehr unsicher. Diese Unsicherheit betrifft nicht nur die verdammte und unklare Zukunft Irans sondern meine Gefühle auch. Was für eine Bedeutung hat die Liebe? Bin ich verliebt oder ist es nur ein Wahn? Weiß ich überhaupt den Sinn der Liebe? Muss man die Liebe definieren, um verliebt werden zu können. Ich glaube, dass ich irgendeine Angst habe, so ein furchtbares Gefühl der Liebe gegenüber. Oder vielleicht demgegenüber, meine Gefühle für „sie“ zu äußern.i

Eines weiß ich aber gut, so gut, dass ich es laut schreien will: „Durch die Liebe bin ich ein besserer Mensch. Durch die Liebe wird es wertvoll zu versuchen, an das Gute zu denken, egal was das eigentlich bedeutet. Durch die Liebe darf man realistisch Idealist sein. Durch die Liebe ist das Lachen richtig Lachen, ist das Leben richtig Leben und ist die Schönheit richtig zu genießen. Durch die Liebe bin ich bestimmt ein besserer Mensch.“i

Ich liebe Dich!               i

Kamran Mohajer, den 6. August 2009, Potsdam

Ich habe starke Schwächen für Dich!i

نوشته شده توسط کامران مهاجر در جمعه 16 مرداد1388 ساعت 2:38 | لینک ثابت |

(۱۳۸۸.۰۵.۱۲) افسوس...!

Wie ich zum Narren wurde


Du fragst mich, wie ich zum Narren wurde? Das geschah so: Eines Tages, lange bevor die vielen Götter geboren waren, erwachte ich aus einem tiefen Schlaf und gewahrte, dass meine Masken gestohlen worden waren – die sieben Masken, welche ich in sieben Leben verfertigt und getragen hatte. Unmaskiert rannte ich durch die vollen Strassen und schrie: „ Diebe, Diebe, die verdammten Diebe!“ Männer und Frauen lachten. Einige liefen aus Angst vor mir in ihre Häuser.
Als ich zum Marktplatz kam, rief ein Junge von einem Hausdach: „ Er ist ein Narr!“ Ich blickte empor um ihn zu sehen: da küsste die Sonne erstmals mein bloßes Antlitz. Zum ersten Mal küsste sie mein bloßes Antlitz und meine Seele entflammte in Liebe zu ihr, und ich wünschte mir keine Masken mehr. Wie in Trance rief ich: „Segen, Segen über die Diebe, die meine Masken gestohlen!“
So wurde ich zum Narren.
Und in meiner Narrheit fand ich Freiheit und Sicherheit: die Freiheit der Einsamkeit und die Sicherheit vor dem Verstandenwerden. Denn diejenigen, welche uns verstehen, versklaven etwas in uns.
Aber ich will nicht zu stolz sein auf meine Sicherheit. Denn auch ein Dieb ist im Kerker sicher vor einem anderen Dieb.

aus: Khalil Gibran „Der Narr“

چگونه دلقک شدم؟

می پرسی چگونه دلقک شدم؟ اینگونه رخ داد: روزی پیش از آنکه بسیاری از خدایان به دنیا آمده باشند، از خوابی عمیق بیدار شدم و دریافتم که کسی نقابهای مرا دزدیده است. هفت نقابی که در هفت زندگی ساخته و پرداخته بودم. بدون نقاب به سوی خیابانهای شلوغ دویدم و فریاد زدم: "دزد، دزد، دزدهای لعنتی!" مردان و زنان خندیدند. برخی از ترس من به خانه هایشان پناه بردند.

وقتی به بازار رسیدم، مردی از بالای بام فریاد زد:" او دلقک است!" با خشم به او نگاهی افکندم: در آن هنگام خورشید برای نخستین بار چهرهء عریان مرا بوسید. برای نخستین بار چهرهء عریانم را بوسید و روان مرا در عشق به خود شعله ور ساخت، و دیگر آرزوی داشتن نقابی نداشتم. در حالت خلسه فریاد زدم: "خیر ببینید دزدانی که نقابهای مرا دزدیده اید!"

اینگونه دلقکی ابله شدم.

و در این ابلهی آزادی و امنیت را یافتم: آزادیِ تنهایی و ایمنی از فهمیده شدن. چرا که آنانی که ما را می فهمند، درون ما برده ای می آفرینند. اما زیاد هم نمی خواهم مغرور به امنیتم باشم. زیرا دزد هم در سیاهچال از دزدی دیگر در امان است.

مترجم: کامران مهاجر (نخستین روز آگوست دو هزار و نه میلادی، پتسدام.)

نوشته شده توسط کامران مهاجر در شنبه 10 مرداد1388 ساعت 18:5 | لینک ثابت |

سوم مرداد یکهزار و سیصد و هشتاد و هشت: چه بغضی دارم...! بغض شادی!

درود...!

بیست و ششم تیرماه هزارو سیصد و هشتاد و هشت، دو سال گذشت. روزهایی که بسیار سخت گذشتند. روزهایی پیش از چنین روزی دو سال پیش. تلاشهایی تازه برای خروش دوبارهء عشقی کهنه، آن زمان شش ساله. نگاهی دردناک همراه با لذت به گذشته ای حدود سه سال پیش از آن و دورانی که با نازنینی سپری شده بود. جنبشی نوین از نوع گرمش، از نوع برنایش برای بالا آوردن سر و سپر کردن سینه. برای دویدن، برای ابراز شوق برای ابراز زنده بودن.

آینده ای پر طمطراق را شکل بخشیدن و رویا پردازیهای نازِ ناز. آن چنان لطیف که ضربه های شلاق نیز سختش نمی کردند. کشمکش، طغیان، جوانی، خنده های بلند، آواز سکوت، اشکهای داغ داغ و همراهی تمام زیباییها. آغاز؟ آری، آغاز شد.

همه چیز مانند همیشه با دروغ آغاز می گردد. و البته دروغ گاهی چه دلنشین است.

ناگه بیهوش شدم. گویی کسی خواست مرا از هوشیاری گرانی که سوارش هستم پایینم بکشد. خوابم برد. خوابی سخت و دردناک. کابوسهای رنگارنگ. پدر. تازه فهمیدم وجودش خیلی وجود است. وای اگر می مرد. همچنان خواب می دیدم. در خواب می دانستم که خواب می بینم، اما ادامه اش دادم تا به انتها خوابم را ببینم. دو سویه بود. سویی گریز از فاجعه ای بزرگ و سویی دیگر افتادن در دامِ هوشیاری در خواب. شهوت نیز البته نقش داشت. جوانی است دیگر.

هنوز خواب بودم که وبلاگم را آغاز کردم. و چه کردم!

سال دوم نیز گذشت. سالی که با اعترافی دروغین آغاز گشت و دروغ اندر دروغ را در خوابِ بیداری نمایان ساخت. تلنگری که از برای دیگران خلق شده بود و چون آبی سرد بر پیکرم بیدارم کرد.

و باز هم بازی. آنقدر بازی کردم که یادم رفت. حال بازی می کنم و گاهی در این بین بازیِ زندگی. گویی باید همواره بازیِ زندگی کرد، چه کنم که این را بر نگزیده ام، بازیِ زندگی را تنها بخشی از بازیهایی می دانم که فرا گرفته ام. یا حق بازی شان را دارم. یادم نرود که در این بازی کنونی یاد آورم شده اند که بر سر بکوبم و یادآوری کنم مجبور بودنم را. مجبور بودنتان را. مولوی عزیز تو نیز زبانت را گشودند تا به جبر بگویی اختیار است اختیار است اختیار.

پاییز آغاز گشت. روز به روز می گذشت. بازیهای قدیم یا امکانشان نبود یا دیگر جذابیتی نداشتند. بازی نوینی آغاز گشت، رل اصلی اش همگان بودند و کارگردانش من نبودم. رقصاندنم و رقصیدم فراری ام دادند. البته خواب نبودم. بگذار اینگونه گمان کنم، باشد؟ سرما آمد که آغاز شود، نشد. می گفتم، می خواهم، این را دیگر دروغ می گفتم، باور کنید! اما باور معنایش چیست؟ زمستان بدون آغاز پایان گشت. امید دوباره برایم شکل گرفته بود، مفهومش را نمی دانم، اما هرچه بود خوب بود. گویی ضربه های شلاق را باید باور کرد. آها، باور یعنی این.

رفتنم و آمدنم تلخ بود تلخ. نه از نوع الکل، از نوع کپک. با خود گفتم، کدام باور، کدام لذت، کدام عشق، کدام راستی، کدام نوازش، کدام ابراز دوستی، کدام مظهر عدالت، کدام؟ لمس نفرت خود تجربه ای بود. از قاضی القضات، گِشوایگه دیگران. آری، آلمانی بود. کمی بخندیم.

مگر می شود 27 سال زندگی کرده باشی و رنگ سبز را ندیده باشی؟! شد. ندیده بودم. دیدم. شگفتا، ترکیبی است رنگ سرخ با سبز! مولوی، باز هم خواستم دزدی کنم، اجازه که نمی خواهد: "سینه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگویم شرح درد اشتیاق." این همه گفتم تا فقط همین را بگویم.

بدرود و درود.

کامران مهاجر، پنجشنبه  شانزدهم جولای دو هزار و نه میلادی، پتسدام.

Berlin Experiment, eine Nacht Lang bis zum Morgen!o (Samstag bis Sonntag, 25/26 Juli 2009)z

Ich hoffe, dass wir beide glückliche Zeiten in Zukunft erleben. Nun verabschiede ich mich von dir, was mir wirklich schwer fällt, aber ich muss es akzeptieren und wahrhaben. Leb wohl! Und jetzt ein Zitat über den Abschied: "Ein Abschied schmerzt immer, auch wenn man sich schon lange darauf freut." von:  Arthur Schnitzler (1862-1931), östr. Schriftsteller.i

Von dem, was du erkennen und messen willst, mußt du Abschied nehmen, wenigstens auf eine Zeit. Erst wenn du die Stadt verlassen hast, siehst du, wie hoch sich ihre Türme über die Häuser erheben. von: Friedrich Nietzsche (1844-1900), dt. Philosoph

Klug ist, wer stets zur rechten Stunde kommt,/ doch klüger, wer zu gehen weiß, wann es frommt. Emanuel Geibel (1815-84), dt. Dichter

Auf dem Hühnerhof war der Hahn erkrankt. Niemand konnte mehr damit rechnen, er werde auch am nächsten Morgen noch krähen. Abschied war angesagt. Die Hennen machten sich Sorgen - sie waren felsenfest überzeugt, die Sonne gehe nur auf, weil der Meister sie rufe. Der nächste Morgen aber belehrte sie eines Besseren: Die Sonne ging auf wie jeden Tag; nichts hatte ihren Gang beeinflußt.i

Aus Persien

نوشته شده توسط کامران مهاجر در جمعه 26 تیر1388 ساعت 0:30 | لینک ثابت |
 
business articles
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar
>